تبليغاتX
راه ناهموار

از مدتها پیش می خواستم از بلاگفا بروم به پیشنهاد دوستان و البته تحریم بلاگفا و ....

از این به بعد در اینجا می نویسم!

نوشته شده توسط فروغ در ساعت 12:6 | لینک  | 

 

شهریور را دوست نداشتم ! شهریور مجبورم می کرد انتخاب کنم. مجبورم می کرد تصمیم بگیرم. مجبورم می کرد خداحافظی کنم. مجبورم می کرد بغضهایم  رنگ اشک نبیند تا ...

شهریور را دوست نداشتم! چون زمانم ته می کشید و دلم کش می آمد و نمی رسید. چون یک خط کش به دست بالای سرم فریاد می زد : وقت تمام شد، برگه ها بالا و من سئوال اول را هم ننوشته بودم...

شهریور را دوست نداشتم! شهریور دزد بزرگی بود که عزیزترینم را از جلوی چشمانم ربود و من هیچ فریادی نداشتم برای اعتراض.

شهریور را دوست ندارم! شهریور همچنان که می دود ، صبر آدم را تمام می کند و نمی پرسد فلانی خسته نیستی...

شهریور را دوست ندارم ! چون روزهایش با صدایی درمی آمیزد  که می گوید : تمامی مسیرها به سمت مشترک مورد نظر مسدود می باشد! و من دلم برای مشترک مورد نظر پر کشیده است...

 

 

نوشته شده توسط فروغ در ساعت 20:47 | لینک  | 

این شعر ریچ را بسیار دوست داشتم زمانی که حال و روزمان این چنین بود ، بسیار با خودم زمزمه اش می کردم. اما حالا ... شاید در سالهای از پس ما مردم نخواهند گفت ما گم کرده بودیم مسیر معنی «ما» را.

 مدت زیادی است که زمزمه اش نمی کنم!

 سالهاي از پس ما

در سالهای از پس ما، مردم خواهند گفت، ما گم گرده بودیم

مسیر معنی "ما" را، مسیر معنی "تو" را

ما همدیگر را یافتیم

و تقلیلش دادیم به "من"

و همه چیز

ابلهانه، مضحک و هولناک شد:

سعی میکردیم در زندگی شخصی، زندگی مان را کنیم

و...

آری، آن تنها نوعِ زندگی بود

که برآن جرئت کردیم شهادت دهیم

اما مرغان کبیر سیاه تاریخ، جیغ کشان، شیرجه رفتند

در حال و هوای شخصیمان

آنها جای دیگری سرشان قطع شد و نفله شدند

اما منقارها و بالهاشان میراندند بر کرانه ی ساحل، در میان خیزش مه

در جایی که ما ایستاده بودیم و میگفتیم: "من"

آدرین ریچ

 

پ.ن.

هی امان از این همه بیداد

نوشته شده توسط فروغ در ساعت 22:11 | لینک  | 

 

ـ چه خوب شد قبل از اینکه بازرس بیاد کتابا رو چک کردم ممکن بود واسمون دردسر درست کنه.

ـ چطور ؟ مگه کتاب خاصی بود که نباید می دیدن اونا؟

ـ کتاب خاص که نه اما تو یکی از کتابا عکس موسوی بود!!

نوشته شده توسط فروغ در ساعت 12:1 | لینک  | 

 

وقتی صدایت نیست گذر از این همه ثانیه چه سخت است رفیق راه...

نوشته شده توسط فروغ در ساعت 23:55 | لینک  | 

       

 

      

 

     

                                 63mossadeghahmadabad.jpg

امروز روز کودتا بود! چقدر در این دو ماه که گذشت من به مردمانی که این کودتا را تجربه کردند می اندیشیدم . به روزهای تلخی که بعد از ۵۶ سال برایمان زنده شدند...

پ.ن.

نقشی از دختر کودتا

مرداد فرصتی برای اندیشیدن

 عکس قبر شعبان بی مخ

نوشته شده توسط فروغ در ساعت 22:45 | لینک  | 

ـ برو هر چه زودتر. بهترین وقته برای رفتن...

نگاه غمگینانه ای می کند : این وطن بیچاره رو چه کنم!!

به زور لبخند می زنم: برو عزیزم ما هستیم!

می دانم این روزها زمان خوبی برای ترک وطن نیست اما چیزی مرا در بدرقه دوستانم قوی می دارد. گویی می خواهم آنها را در جایی نگه دارم تا زمانی بعد از پیروزی بیایند جانی تازه دهند این وطن بیچاره را!

وقتی از خداحافظی با مریم برگشتم بغضی رهایم نمی کرد . آرزو کردم کاش بار دیگر که می بینمش به جای سیاه سبز ِ سبز  باشم!!

نوشته شده توسط فروغ در ساعت 11:34 | لینک  | 

 

جرات نکردم بگویم . هیچ گاه....

اما ....

روزی به بودنم افتخار می کنی!!!

نوشته شده توسط فروغ در ساعت 0:19 | لینک  | 

 

جمعه های کودکی ام با خواهرها می نشستیم پای قصه ظهر جمعه! چقدر آن صدا را دوست داشتم و قصه هایش را. خیلی بزرگ نبودم که فهمیدم صاحب آن صدا کیست. حالا زمان زیادی است که صدایش هیچ چیز را برایم تداعی نمی کند.

چقدر در پایبندی به  نصایح اخلاقی که در قالب قصه به خوردمان می دادید ناصادق بودید آقای سرشار!!!

نوشته توهین آمیز استاد! سرشار درباره استاد شجریان

جوابیه برای آقای قصه ظهر جمعه

نوشته شده توسط فروغ در ساعت 23:7 | لینک  | 

 

رفته بودم ، مدتها پیش! یک روز که آمدم. آینه نگاهم کردم . بعد دلم برای دیدن خودم پر زد و رفت و دیگر... دیگر ندیدمش .

تنها تقصیر من این بود، باور کن....

نوشته شده توسط فروغ در ساعت 23:46 | لینک  | 

 

یادت می کنم این روزها، زیاد یادت می کنم. شاید سببش آن کتابهای کهنه ای باشد که مال من نیست و زود باید به جای اصلی اش برسانم. شاید هم همان بهانه همیشگی باشد، دلتنگت هستم! شاید هم به آن مقاله بر می گردد که به تو تقدیم کردم! همان که نتیجه صحبتهای  طولانی ما بود. یک بار گفته بودی چه حس خوبی است نوشته ای به آدم تقدیم شود. من لبخند زدم و در دلم گفتم حتما این کار را خواهم کرد. اما نمی دانستم زمانم اندک است رفیق!

حالا همین روزها مقاله ای  از یک مجله کوچک بیرون می آید که رویش نوشته: به فرشته دهقان

افسوس که نیستی...

نوشته شده توسط فروغ در ساعت 20:57 | لینک  | 

 

       

فردا مشروطه ایرانی 103 سالش تمام می شود و با چه دل خونی !!! و تاریخ شهادت می دهد خانه ملت برای گذر از این 103 سال، چه روزهایی به خود دید! روزهای شادی و شرف، روزهای غم و بی شرافت، روزهای ترس و سیلی، روزهای شجاعت و فریاد، روزهای ویرانی و ترور، روزهای تحصن و استعفا، روزهای حق خوری و بیداد، روزهای حق خواهی و داد، روزهای لوایح سفید و افتخارهای بی حد، روزهای لوایح سیاه و سرافکندگی های بسیار، روزهای عدل مظفر و صدای صوراسرافیل، روزهای خفقان باغ شاه و توپ، روزهای وکلای ناوکیل و دستهای پشت پرده، روزهای...

اما فردا روز سرنوشت سازی است برای خانه ملت که حالا تهی شده از نمایندگان ملت. فردا دروغگوی بزرگ در آن قسم دروغ  می خورد. در مجلسی که دیگر ملی نیست، در خانه ای که ملت قرار است بیرونش کتک بخورد و توهین شوند آیا وکیل با شرفی پیدا می شود؟

فردا روز بزرگی است که در تاریخ ثبت می شود به بزرگی 14 مرداد 1285ه.ش .روزی که دروغگوی بزرگ که ملتی را به سخره گرفته دروغ بزرگ دیگری را ثبت می کند، روزی که وکلای خانه ملت می توانند اعاده حیثیت کنند از خود اما آیا وکیل با شرفی پیدا می شود؟

        


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فروغ در ساعت 18:43 | لینک  | 

 

روپوش کوتاه می پوشند

کاپشن

شلوار جین   کفش کتانی

و دور از چشم مردگان شلوارک    بلوز بی آستین

چت می کنند

پشت پلک هاشان را گلبهی   یا اناری  و زنگاری

همینها

که حالا سکوت را انکار کرده اند

خیابان را پر از سرود و جاری

رودی را که از رگهاشان بیرون می زند لبپر

اس ام اس می فرستند

حتی به قربانیان همین وقت پنج عصر در میدان انقلاب

خیابان ازادی راسته ولیعصر

همین فرشته ها

که ده هر شب از صدای خود بالا می روند

می روند تا ملکوت تا خدا

تا ساعت ۲۵ و بعد از آن.

مسعود احمدی. روزنامه اعتماد ۱۳ مرداد ۱۳۸۸

 

آخر مگر او می تواند حرف بزند آقایان!!!

نوشته شده توسط فروغ در ساعت 15:42 | لینک  | 

از خانه مادری ام کوچ کرده ام. مدتها پیش اما حالا روزهای بسیاری است که این کوچ عینیت بیشتری یافته، و خانه ای در کوچه درخت تنها، جایگزین آن شده. دیگر سهم من از آن خانه با حیاط گیج از سر سبزی تنها یک کمد است که به خاطر نگاههای نازنین مادرم نتوانستم خالی اش کنم . وقتی ساکم را می بستم خیلی چیزها را نتوانستم جمع کنم ...

گذاشتم نوجوانی ام همانجا بماند، همانجا که تجربه شد ‏...

نوشته شده توسط فروغ در ساعت 23:21 | لینک  | 

 
 
پیش از شما
 
    به سان شما
 
بی شمارها
 
با تار عنکبوت نوشتند روی باد
 
کین دولت خجسته ی جاوید  ، زنده باد
 
 
دکتر شفیعی کدکنی
 
نوشته شده توسط فروغ در ساعت 22:39 | لینک  |